افسار به قلم ف.میری
پارت سیزده :
دستان کوچکش در میان انگشتهای گرم عالیه و سلیم قرار گرفته بود، اما هنوز هم نمیدانست این یعنی چه.
سوالات کودکانه پشت سر هم بی آنکه جوابی برایشان باشد در مغزش ردیف میشدند.
یعنی دیگر قرار نبود شبها در آن تخت فلزی باریک بخوابد؟
یعنی دیگر مجبور نبود غذایش را با دهها بچهی دیگر شریک شود؟
یعنی دیگر پرورشگاه خانهاش نبود؟
هنوز درک نکرده بود که همهچ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

ف.میری | نویسنده رمان
عزیز دلم خوشحالم که رمان و دوست داشتید ...و ممنونم از نظر و حمایت تون ...تا اخر بمونید برام
۲ روز پیش..ــــنگین
2واااااای بااالاااخرررهههه یکی از سلیقه من نوووششتتتت عالیییههههههه پار بعد کی میاااد دمت گرررم
۳ روز پیش
ف.میری | نویسنده رمان
هنوز جاهای خوبش موندههه❤️😇
۳ روز پیشترنم
0اگ پر قدرت ادامه بدی موفقترین میییشیییییی🤩
۳ روز پیش
ف.میری | نویسنده رمان
شک نکن قراره کلی سورپرایز بشین سر افسار 💖😉
۳ روز پیشمبینا
1وایییی سرمهه😭😭😭وایی از اون اقای اخمو عالیه عزیزمم
۳ روز پیش
ف.میری | نویسنده رمان
خوشحالم که دوست داشتی رمان و زیبا 💝
۳ روز پیشلیلا
2عالیییهیهیهیهیههیهیهیهیهیهیهیهیهیهه خیلی خوبه بخدا عاشقش شدمممممممممممم ممنونممم نویسندههههه
۳ روز پیش
ف.میری | نویسنده رمان
عزییزم 💖💖
۳ روز پیشزهرا
0اگه عالیه وسلیم پدر و مادر خونده ش هستن از ۵سالگی بزرگش کردن چرا بهشون مامان بابا نمیگه؟ اصلا چرا میخواد از پیششون بره؟
۴ روز پیش
ف.میری | نویسنده رمان
این قصه سر دراز دارد ....نمیشه اسپویل کنم ...ولی به سرمه اجازه ندادن که مامان بابا صداشون بزنه ...
۴ روز پیشزهرا
0آخی 🥺
۴ روز پیشMahi
1عالی بود تا این جا🥰😁
۵ روز پیش
ف.میری | نویسنده رمان
خوشحالم که دوست داشتید رمان و ❤️❤️
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...
شبنم
0خیلی زیبا نوشتی عالیه تمام مدت خوندن ادم از محیط اطرافش غافل میشه وغ ق متن رمان که چی میشه وچه اتفاقی مطفته یا خواهد افتاد چند حس مختلف رو هم مان دا ری ترس امید لدت اظطراب خشم💖 ❤️ 💖